X
تبلیغات
رایتل
پنج‌شنبه 21 آبان‌ماه سال 1388
آلبوس پرسیوال وولفریک برایان دامبلدور
نوشته شده توسط شایان در ساعت 03:31 ب.ظ

موجودی تخیلی اما باور کردنی


آلبوس پرسیوال ولفریک برایان دامبلدور (۱۸۸۱ـ۱۹۹۶)                                                                                                                                                                                                                                    آلبوس دامبلدور مشهورترین جادوگر روزگار خود قدرت جادویی اش با دیگران قابل مقایسه نیست .انواع واقسام طلسم ها را خوب می شناسد . بزرگترین حامی هری پاتر بود.ریش وموهایش سفید نقره فام هستند و چشمهایی آبی دارد. از جمله عناوینش می شود به :بزرگترین جادوگر قرن *جادوگر درجه یک *آزاد مرد مستقل *دارای مدال درجه یک مرلین و رییس مدرسه علوم وفنون جادوگری ها گوارتز *رییس محفل ققنوس و سرسخت ترین دشمن ولدمورت اشاره کرد. بعد از کشته شدن لی لی و جیمز پاتر عملا سرپرستی هری پاتر را بر عهده گرفت .در بسیاری از درگیری های هری پاتر و ولدمورت به هری پاتر کمک کرد و در واقع با تدابیر او ولدمورت نابود شد.او ظاهرا به دست سیوروس اسنیپ کشته شد. او را در مقبره سفیددرمحوطه هاگوارتز دوست داشتنی اش دفن کرده اند .

وقتی البوس جوان با هزاران امید و آرزو همراه دوست مدرسه خود الفیاس داگبرت دوژ در مهمانخانه پاتیل درزدار در لندن اقامت داشتند و قرار بود صبح فردا به ماجراجویی و مسافرت خارجی بروند هیچ کس فکر نمی کرد جغدی که همان شب به پاتیل درزدار آمد و حامل خبر مرگ کندرامادر آلبوس بود ضربه هولناکی بر تمام رویاهای آلبوس بود و باعث شد او سفرش را که هیچگاه آغاز نشده بود رها کند و بی درنگ به دره گودریک برای مراقبت از برادر و خواهر کوچکترش بازگردد. ابرفورت برادر لجباز آلبوس کاملا غیر قابل کنترل بود و هیچ گاه دو برادر نتوانستند به هم نزدیک شوند.وضعیت تاسف بار آریانا که در کودکی به وسیله چند مشنگ به آن دچار شده بود علت دیگری بود که آلبوس در مدت اقامتش در دره گودریک کمتر از اتاق خود خارج شود.تنها دوست خانوادگی آنها ، باتیلدا بگشات تاریخدان جادویی مشهور که سال ها در دره گودریک زندگی میکرد بود.باتیلدای نویسنده در حالی که تحت تاثیر مقاله آلبوس در مورد گونه ها در تغییر شکل امروز قرار گرفته بود جغدی به او در هاگوارتز فرستاد. این آغاز ارتباط و آشنایی با کل خانواده دامبلدور بود. در زمان مرگ کندرا ، باتیلدا تنها فرد در دره گودریک بود که با مادر دامبلدور ارتباط دوستانه داشت و تنها دوست دامبلدور ها به شمار میرفت..

بعد از تمام سختی های گذشته ، مشکل آریانا ، زندانی شدن پدر دامبلدور که می خواست انتقام آریانا را از مشنگ ها بگیرد و مرگ کندرا اکنون آلبوس در حساس ترین لحظات زندگی اش با گلرت گریندل والد ، نوه خواهر باتیلدا بگشات آشنا شد.چه کسی آن زمان می توانست حدس بزند که این پسر 16 ساله جذاب که اخیرا بخاطر اعمال جادویی غیر قانونی از مدرسه دورمشترانگ اخراج شده بود در آینده یکی از خطرناک ترین جادوگران سیاه همه دوران خواهد شد؟

آلبوس دوستی جدید پیدا کرده بود.هم سن و سال و کسی که بیشتر از بقیه هم فکر او بود.عقاید آنها در آن زمان خاص نزدیک به هم بود اما بعد از مدت کوتاهی آلبوس متوجه شد گلرت بسیار بیشتر از خودش که از مشنگ ها بخاطر آریانا دل خوشی نداشت ، از آنها متنفر بود در حدی که از همان سن و سال در حال طرح ریزی نقشه هایی برای تسلط یافتن و فرمانروایی بر مشنگ ها بود.آلبوس و گلرت دو ماه پس از دوستی بزرگشان از هم جدا شدند و دیگر هرگز یکدیگر را ندیدند تا زمانی که برای دوئل افسانه ایشان همدیگر را ملاقات کردند..

آنها از هم جدا شدند چون بر اثر اشتباه گلرت یا آلبوس یا ابرفورت ، آریانا جانش را از دست داد.ابرفورت مخالف بود که آلبوس ؛ آریانا را با خود به سفرهایش ببرد. گلرت هم آنجا بود و به علت اخلاق تند و عصبی اش چوب دستی اش را به طرف ابرفورت گرفت و در همان حال آلبوس نیز به حمایت از برادرش و جلوگیری از دعوا وارد معرکه شد از طرفی آریانا هم گوشه ای از اتاق پذیرایی ایستاده بود و از آنها می خواست دعوا را تمام کنند.درست در یک لحظه اتفاق افتاد ، طلسم یکی از آن سه نفر به آریانای بی گناه برخورد کرد و او کشته شد تا گلرت برای همیشه از دره گودریک بگریزد ، ابرفورت آلبوس را مقصر بداند و او را ترک کند و آلبوس متحمل غم و اندوهی فراتر از حد تصور شود. و او دچار عذاب وجدانی بزرگ و رنج آور از کشته شدن خواهر کوچکش شود که همیشه و در همه جا با او بود..

زندگی خانوادگی آلبوس دامبلدور در همین جا به پایان رسید. به همین سادگی و به همین دردناکی ، در اوج جوانی بی کس و تنها ماند. او هم مانند خیلی از جادوگران به هاگوارتز پناه برد ، تنها جایی که هنوز امید و زندگی در آن جریان داشت. آلبوس زود پیشرفت کرد و بخاطر هوش و ذکاوت سرشارش خیلی زودی معلم تغییر شکل شد و پس از آن به سمت مدیریت مدرسه نائل گردید.او هیچ وقت از خانواده نابود شده اش حرفی نمی زد و هیچ کس هم برای مدت طولانی چیزی از گذشته آلبوس دامبلدور بزرگ نمی دانست. او بدون شک بهترین مدیر هاگوارتز و جادوگر قرن بود..

دامبلدور ، تام ریدل جوان را به هاگوارتز آورد.او را از پرورشگاه مشنگی نجات داد چون فکر می کرد تام باهوش و با استعداد است و کمی هم مثل خودش در دنیای بیرون تنها بود. بنابراین تصمیم گرفت به او جادوگری را آموزش دهد و از آن پسر بچه مو مشکی جذاب و دوست داشتنی یک جادوگر شریف و بزرگ بسازد. تام ریدل که بعد ها نام مستعار ولد مورت را برگزید ؛ جادوگر بزرگی شد ولی هیچ گاه معنی شرافت و عشق را درک نکرد.ولد مورت فقط خواستار قدرت بود و تا جایی که برای رسیدن به آن دست به هر کار شرم آور و شیطانی می زد پیش رفت تا اسم خود را به عنوان شرور ترین و خطرناک ترین جادوگر قرن بعد از گریندل والد ثبت کند..او تعداد زیادی از افراد بی گناه ، کوچک و بزرگ و پیر و جوان را بی رحمانه به قتل رساند ، جان پیچ ساخت و روح خود را تکه تکه کرد فقط برای به دست آوردن جاودانگی و قدرتی که دامبلدور همیشه از آن فراری بود. دامبلدور بارها مقام وزارت سحر و جادو را رد کرده بود چون از قدرت و عواقبی که رسیدن به آن وحشت داشت.در آن لحظه به یاد جوانیش می افتاد، وقتی که در آرزوی داشتن یادگاران مرگ بود..

چوب دستی برتر ، سنگ احیاء ، شنل نامرئی بعد از مدتی از جستجوی یادگاران مرگ برای استفاده شخصی دست برداشت ولی همواره درباره این سه شئ استثنایی کنجکاو بود و در نهایت متوجه شد شنل نامرئی کننده ، سومین یادگار متعلق به جیمز و بعد از او هری است. در حقیقت او با حیرت و شگفتی دریافت هری بازمانده سومین برادر و وارث شنل نامرئی افسانه ای است..

دامبلدور هری را تحت نظر خود و به کمک سوروس اسنیپ بزرگ و تربیت کرد تا روز موعود که در پیشگویی هم به آن اشاره شده بود فرا رسد و هری پاتر ، پسری که زنده ماند با ولد مورت قاتل پدر و مادرش رو به رو شود. دامبلدور با این که در زمان رویارویی زنده نبود ولی همچنان کمک های خود را از راه های مختلف به هری و دوستانش ، رون ویزلی و هرمیون گرنجر می رساند.

دامبلدور در ابتدای سال ششم اشتباه بزرگی مرتکب شد که یکی از بزرگترین اشتباهات عمرش بود. او در حالی که یکی از جان پیچ های ولد مورت را که با پیشرفته ترین جادوهای سیاه طلسم شده بود را پیدا کرد ، در کمال تعجب و شگفتی فهمید سنگ درون انگشتری همان سنگ احیاء است.

یک لحظه غفلت و وسوسه کافی بود که طلسم کشنده به بدن او راه یابد. دامبلدور به کمک اسنیپ که توانسته بود جادو را در یک دست او محبوس کند توانست یک سال دیگر زنده بماند او در زمان باقی مانده ، فرصت خوبی برای گفتن راز جان پیچ ها به هری به دست آورد ، نقشه ای که ولد مورت برای قتلش کشیده بود را به نحو ماهرانه ای عوض کرد و وصیت نامه اش که حاوی سه شیئ مفید بود که سال بعد به دست هری ، رون و هرمیون رسید را تنظیم کرد..

وقتی روی برج نجوم ، اسنیپ با طلسم آواداکدورا دامبلدور را کشت در حالی بود که زمان مرگش به واسطه دست کردن انگشتری نزدیک بود.دامبلدور مرد در حالی که از مرگ نمی ترسید و می دانست مرگ پایان کار نیست. چیزی که ولد مورت هیچ وقت نفهمید و نخواست بفهمد..

در نهایت دامبلدور کسی که گذشته بسیار سختی داشت و همواره با مخالفت هایی در کارش مواجه بود رفت تا در آینده عده بی شماری کلمات "جادوگری با قلبی بزرگ" "شخصی با اصالت و روحی بزرگ" "بزرگترین جادوگر قرن" "بهترین مدیری که هاگوارتز به خود دیده" را درباره اش به کار ببرند در حالی که خود آلبوس دامبلدور به کلماتی مانند کله پوک ، عجیب و غریب ،قلنبه ، نیشگون علاقه داشت..

با وجود خدمات بزرگش به جامعه جادوگری با فروتنی تمام همیشه یاد آور می شد تا زمانی که عکسش در شکلات های قورباغه ای درج شده از هیچ چیز باکی ندارد.همیشه در جشن ها و مراسم های مختلف چند بسته آب نبات لیمویی همراه داشت و آن را به همکاران و دوستان خود تعارف می کرد و همچنین بجای هزاران کتاب گران قیمت و کمیاب دوست داشت یک بار هم که شده یک جفت جوراب پشمی به عنوان هدیهlsکریسمس دریافت کند.او به هاگوارتز ، دانش آموزان و همکارانش و همه خوبی ها عشق می ورزید .